
کاش میشد توی یک پیت حلبیِ رنگ و رو رفته٬ آتشی روشن کرد و تمام گذشتهها و آیندهها را یکجا ریخت توی نارنجی و زرد و سرخِ شعلهها. بعد خالیِ خالیِ خالی٬ زل زد به یک حالِ ساده.
کاش میشد مثل ققنوس آتش گرفت و دوباره متولّد شد. کاش میشد تمام دلتنگیها و خستگیها را یکجا به آتش کشید و خاکسترش را به باد سپرد. کاش به باد سپرده میشدم و پر میکشیدم رو به آسمانها و آبیها و ابرها و خاکستریها.
کاش هنوز بوی باران قلبهای مرده را زنده میکرد و لبخندهایش دلهای خسته را. کاش ستارهای بود برای سوسو زدن در ظلمت این شبهای بیپایان. کاش دنیا هنوز سبز داشت٬ سفید داشت...
عشق و عرفان...